مدرسه
انگار خاطرات مدرسه قصد ندارن که ولم کنن تقریبا 6 سال از تموم شدن مدرسه میگذره و من نتونستم حتی برای یک ذره پرونده مدرسه رو ببندم. انگار که باید این بار سنگین رو تا آخر عمرم روی دوشم بکشم. چقدر از رفتارام پشیمونم خب منم بچه بودم و نمیفهمیدم و چقدر نمیتونم رفتارایی که باهام شد رو فراموش کنم...
از دیوار مدرسه گرفته تا تک تک معلما و همکلاسیا... از همشون نفرت دارم. فکر کردن بهشون عذابم میده و از اون بدتر اینه که دست خودم نیست و نمیتونم بهشون فکر نکنم...
مدام فکر میکنن اونا دارن به من فکر میکنن و به من میخندن آره صد در صد اونا به من میخندن و میگن هیچی نشد... حقم دارن. اما واقعا من اونقدر مهم بودم و اونا به من فکر میکنن؟ یا فقط من مریض هستم و دارم عذاب میکشم؟ چقدر دلم تراپی میخواد اما پولش رو ندارم. خودکشی چی؟ میتونم بهش فکر کنم؟ آیا میتونم بهش فکر کنم؟ این قطعا آسونترین راهه... اینطوری به همه چیز خاتمه میدم و دیگه عذابی نمیکشم.