مدرسه
یکی از عجیبترین و بدترین لحظههای مدرسه سال چهارم ابتداییم بود. معلم برگههای امتحان ریاضی رو تصحیح کرده بود و آورده بود و من کامل شده بودم اما دو سه نفر از بچهها افتضاح داده بودن. از اون سه نفر یا شایدم دو نفر (دقیق یادم نمیاد) فقط یکی رو یادم میاد که کی بود و بقیه رو یادم نمیاد. من اون موقع مبصر کلاس و عزیز دردونه معلم بودم. معلم اون چندنفر رو صدا زد و آورد بالای کلاس و منم صدا زد برم پیششون و بهم گفت برگههای امتحانیشون رو چسب بزنم و عین کلاه درست کنم و بذارم رو سرشون. من دوست نداشتم این کار رو انجام بدم یعنی یه بچه 10 ساله فهمیده بود که این کار درست نیست ولی معلم 50 ساله نفهمیده بود. موقعی که داشتم این کار رو انجام میدادم اون چند نفر داشتن گریه میکردن و معلمم غر نمره امتحانشون رو میزد.
اون موقع این درک رو نداشتم که چقدر کارم اشتباه بود. کار معلم خیلی اشتباه و احمقانه بود اما منم به اندازه خودم سهم داشتم و بابتش متاسفم. اون یه نفری که یادمه یکی دو سال بعد ازدواج کرد و بچه دار شد و من دیگه هیچوقت ندیدمش. وقتی هفته پیش درباره مدرسه نوشتم و از پشیمونیهام گفتم یکیش همین قضیه بود که هنوزم گاهی اوقات اگه موضوع مدرسه و آزار و اذیت دانش آموزا پیش میاد، فورا میاد تو ذهنم. امیدوارم اگه از من هنوزم ناراحتن ببخشنم و امیدوارم هیچ دانش آموزی هرگز چنین چیزی رو تجربه نکنه.